حدیث روز

خدا خرج‌ دنياى‌ شما را كفايت‌ كرده‌

بدانيد كه‌ خدا شما را بيهوده‌ نيافريده‌ و سر خود رها نكرده‌ ، مدت‌ عمر شما را معين‌ كرده‌ ، و روزى‌ شما را ميانتان‌ قسمت‌ كرده‌ ، تا هر خردمندى‌ اندازه‌ خود را بداند و بفهمد كه‌ هر چه‌ برايش‌ مقدر است‌ به‌ او مى‌رسد ، و هر چه‌ از او نيست‌ به‌ او نخواهد رسيد ، خدا خرج‌ دنياى‌ شما را كفايت‌ كرده‌ و شما را براى‌ پرستش‌

امام حسن مجتبی ع


خاطره

دوری از گناه

یکی از هم دوره ای های شهید بابایی در آمریکا میگفت: توی آمریکا دوره خلبانی می دیدیم؛ یه روزدیدم روی بولتن خبری پایگاه ( ریس ) مطالبی رو نوشته که نظر همه رو جلب کرده بود. مطلب هم این بود:
دانشجو بابایی ساعت 2 بعد از نیمه شب می دود تا شیطان را از خود دور کند!

شهید عباس بابایی


پیوند ها
آمار



منوی اصلی
یادگاری


جمعه 6 تیر 1390 - تعداد نمایش : 131




جشن پتو


امان‌ از دست‌ بچه‌هاي‌ دستة‌ شهيد بهشتي‌! در گروهان‌ و گردان‌ و شايدهم‌ لشكر، يك‌ نفر پيدا نمي‌شد كه‌ گذرش‌ به‌ چادر آنها افتاده‌ و بعد با بدني‌درب‌ و داغون‌، قيافه‌اي‌ وحشتزده‌ و موهاي‌ ژوليده‌ از آنجا فرار نكرده‌ باشد!

اگر بچه‌هاي‌ آن‌ دسته‌ را مي‌ديدي‌، باورت‌ نمي‌شد كه‌ اينقدر شر و شلوغ‌باشند. به‌ جز حاج‌ محمدي‌ همه‌ زير بيست‌ و دو سال‌ بودند. كافي‌ بود كه‌ از دم‌در چادر آنها بگذري‌ تا همگي‌ با لحني‌ صميمي‌ و چرب‌ و نرم‌ صدايت‌ كرده‌ وبه‌ داخل‌ چادرشان‌ دعوتت‌ كنند. اگر با تجربه‌ بودي‌، يعني‌ دفعه‌ قبل‌ در آنجاپذيرايي‌ شده‌ بودي‌! سريع‌ آية‌الكرسي‌ مي‌خواندي‌ و فلنگ‌ را مي‌بستي‌! اماواي‌ به‌ آن‌ روزي‌ كه‌ تازه‌ وارد بوده‌ باشي‌ و به‌ چادرها آنها بروي‌. ديگر بايدغزل‌ خداحافظي‌ را مي‌خواندي‌ و براي‌ شادي‌ روحت‌ فاتحه‌ مي‌فرستادي‌ ودوستانت‌ بايد براي‌ بردنت‌ به‌ اورژانس‌ مي‌آمدند.

فرض‌ كن‌ تو يك‌ نيروي‌ جديد بودي‌ كه‌ تازه‌ به‌ گردان‌ آمده‌ بودي‌. آنها به‌چادرشان‌ دعوتت‌ مي‌كردند. با كمال‌ ميل‌ مي‌پذيرفتي‌ و مي‌رفتي‌. اول‌ از تو باچايي‌ و شربت‌ پذيرايي‌ درست‌ و حسابي‌ مي‌كردند. بعد براي‌ اينكه‌ با توخيلي‌ دوست‌ شوند چند حقه‌ و كلك‌ سوار مي‌كردند. مثلاً يكي‌ از آنها پيراهن‌فرمش‌ را مي‌آورد. و مي‌گفت‌: «تا حالا از آستين‌ پيراهن‌ من‌ ابرها را ديدي‌؟نمي‌داني‌ كه‌ چقدر قشنگ‌ و زيبا نشان‌ مي‌دهد. مي‌خواهي‌ نگاه‌ كني‌؟» و توقبول‌ مي‌كردي‌. پيراهن‌ فرم‌ را مي‌انداختند سرت‌ و تو از توي‌ آستين‌ پيراهن‌ به‌گوشة‌ آسمان‌ كه‌ ابرها در آنجا جمع‌ شده‌اند نگاه‌ مي‌كني‌. اما چيزي‌دستگيرت‌ نمي‌شود كه‌ يهو از توي‌ آستين‌، يك‌ پارچ‌ آب‌ روانة‌ صورتت‌مي‌شد و همه‌ سر و بدنت‌ خيس‌ آب‌ مي‌شد. با وحشت‌ كه‌ پيراهن‌ را كنارمي‌زدي‌، يكي‌ از بچه‌ها را مي‌ديدي‌ كه‌ ايستاده‌ و هر هر مي‌خندد.

خب‌ اين‌ اوّلي‌. اما پذيرايي‌ دوّمي‌.

فرض‌ كن‌ شب‌ است‌ كه‌ مهمانشان‌ شده‌اي‌. آنها سريع‌ دور حلقه‌اي‌مي‌نشستند و تو هم‌ يكي‌ از زنجيرهاي‌ حلقه‌ مي‌شدي‌. يكي‌ از آنها مي‌گفت‌:«خب‌ بازي‌ لال‌ بازي‌ خوبه‌؟» همه‌ قبول‌ مي‌كردند. خود او شرط‌ مي‌گذاشت‌كه‌ اوستا هر كاري‌ با بغل‌ دستي‌ كرد بغل‌ دستي‌ هم‌ با كناري‌ بكند و هيچ‌ كس‌هم‌ حق‌ خنديدن‌ ندارد. و بازي‌ شروع‌ مي‌شد. اوستا به‌ صورت‌ بغل‌ دستي‌دست‌ مي‌ماليد بغل‌ دستي‌ به‌ كناري‌ و كناري‌ به‌ بغل‌ دستي‌ و خلاصه‌ به‌صورت‌ خودت‌ هم‌ دست‌ ماليده‌ مي‌شد تا آخر. اوستا آهسته‌ به‌ پاي‌ بغل‌دستي‌ ضربه‌ مي‌زد و دوباره‌ تا آخر همين‌ عمل‌ تكرار مي‌شد، چند بار دست‌ماليدن‌ به‌ صورت‌، نيشگون‌، كشيدن‌ بيني‌، تا آخر كه‌ مي‌ديدي‌ همه‌ نگاهت‌مي‌كنند و به‌ زور جلوي‌ خنده‌ شان‌ را گرفته‌اند. هاج‌ و واج‌ مي‌ماني‌ كه‌ چه‌شده‌ و اينها چرا مي‌خندند، كه‌ يك‌ آينه‌ جلوي‌ صورتت‌ گرفته‌ مي‌شد و تو ازديدن‌ يك‌ صورت‌ سياه‌ واكس‌ خورده‌ وحشت‌ مي‌كردي‌ و مي‌ديدي‌ كه‌ دست‌بغل‌ دستيت‌ از صورتت‌ هم‌ سياهتر است‌.

يا اينكه‌ از بچه‌هاي‌ گرداني‌ و به‌ ديدن‌ يكي‌ از دوستانت‌ بر عكس‌دشمنانت‌! مي‌روي‌. وقتي‌ به‌ چادر شان‌ مي‌رسي‌ در يك‌ لحظه‌ مي‌بيني‌ كه‌چشمان‌ همه‌ شان‌ برق‌ زد و آب‌ از لب‌ولوچه‌شان‌ راه‌ افتاد. به‌ پايت‌ بلندمي‌شوند و تو را با احترام‌ و بفرما، بفرما به‌ صدر مجلس‌ مي‌برند. يك‌ ليوان‌چاي‌ و يا يك‌ پياله‌ گندم‌ و عدس‌ بو داده‌ جلويت‌ مي‌گذارند و تو مشغول‌مي‌شوي‌. بعد از چند دقيقه‌ يكي‌ از آنها ـ اكثر اوقات‌ فرمانده‌شان‌ ـ از تودرخواست‌ مي‌كند كه‌ خودكار و يا مدادي‌ كه‌ وسط‌ چادر افتاده‌ است‌ رابي‌زحمت‌ به‌ دستش‌ برساني‌. با خضوع‌ و خشوع‌ مي‌روي‌ وسط‌ چادر، همين‌كه‌ خم‌ مي‌شوي‌ تا برش‌داري‌، يك‌ دفعه‌ با افتادن‌ يك‌ پتو بر سرت‌، دنيا جلوي‌چشمانت‌ تيره‌ و تار مي‌شود و بعد باران‌ مشت‌ و لگد بر سر و تن‌ نازنينت‌باريدن‌ مي‌گيرد. جوري‌ مي‌زننت‌ كه‌ اگر «بروسلي‌» مرحوم‌ را آن‌ طور مي‌زدندتا قيام‌ قيامت‌ سينه‌ خيز مي‌رفت‌! يا غش‌ مي‌كردي‌ و از حال‌ مي‌رفتي‌ و يا گيج‌و خل‌ مي‌شدي‌. بعد كه‌ سرحال‌ مي‌آمدي‌ يك‌ آينه‌ جلوي‌ صورتت‌ مي‌گرفتندو تو نازنين‌ قيافه‌اي‌ كه‌ بيني‌اش‌ كج‌ و كوله‌، ابروهايش‌ پايين‌ و بالا و موهاي‌سرش‌ مثل‌ برق‌گرفته‌ها سيخ‌ شده‌ است‌، شوكه‌ مي‌شدي‌ و به‌ هوا مي‌پريدي‌.مي‌ريختند دورت‌ و قربان‌ و صدقه‌ها شروع‌ مي‌شد. آن‌ زمان‌ ديگر مثل‌ يك‌ماشين‌ درب‌ و داغون‌ احتياج‌ به‌ يك‌ آچاركشي‌ پيدا مي‌كردي‌! خلاصة‌ كلام‌مي‌انداختندت‌ روي‌ يك‌ برانكارد  و «لااله‌ الاالله‌ و محمد رسول‌الله‌(ص‌)»گويان‌ از چادر بيرون‌ مي‌بردند و بچه‌هاي‌ گردان‌ شصتشان‌ خبردار مي‌شد كه‌آن‌ چادر يك‌ قرباني‌ ديگر گرفته‌ است‌. دوستانت‌ با ترس‌ و لرز مي‌آمدند وهيكل‌ زهوار در رفته‌ ات‌ را مي‌بردند چادرتان‌. و آن‌ زمان‌ تو مثل‌ مارگزيده‌هاكه‌ از ريسمان‌ سياه‌ و سفيد مي‌ترسند، دور رفتن‌ به‌ چادرهاي‌ آنها را خط‌مي‌كشيدي‌ و اگر باد هم‌ كلاهت‌ را به‌ آنجا مي‌برد دنبالش‌ نمي‌رفتي‌.

اين‌ را هم‌ بگويم‌ كه‌ در عملياتها و حمله‌ها هيچكس‌ در شجاعت‌ و دليري‌به‌ گردپاي‌ آنها نمي‌رسيد. هر كدامشان‌ با هر وسيله‌اي‌ كه‌ مي‌شد از خجالت‌دشمن‌ درمي‌ آمد. بي‌ سيم‌ چي‌ آر پي‌ جي‌ شليك‌ مي‌كرد، آر پي‌ چي‌ زن‌ اگرموشكش‌ تمام‌ مي‌شد، يك‌ تيرپارچي‌ تمام‌ عيار مي‌شد. و مسئول‌ دسته‌ شان‌مي‌توانست‌ يك‌ امدادگر خوب‌ بشود و خلاصه‌ كلام‌ كاري‌ مي‌كردند كه‌ افراددشمن‌ به‌ مرگ‌ خودشان‌ راضي‌ شوند.

اينها را كه‌ گفتم‌ ياد خاطره‌اي‌ از چند ماه‌ قبل‌ افتادم‌ كه‌ ذكرش‌ بيجا نيست‌.در پادگان‌ «دو كوهه‌» بوديم‌ كه‌ خبر آمد مي‌خواهيم‌ به‌ منطقه‌ عملياتي‌ «مهران‌»برويم‌. همه‌ بچه‌ها كه‌ از بيكاري‌ و كسلي‌ خسته‌ شده‌ بودند. سريع‌ به‌ بستن‌ بارو بنديل‌ مشغول‌ شدند كه‌ يكي‌ از بچه‌ها با شيطنت‌ خنديد و گفت‌: «بچه‌هابياييد به‌ ميمنت‌ اين‌ خبر، براي‌ اولين‌ كسي‌ وارد اتاق‌ شد جشن‌ پتو بگيريم‌.چطوره‌؟» خب‌ كور از خدا چه‌ مي‌خواهد؟ يك‌ تلويزيون‌ رنگي‌! با جان‌ و دل‌پذيرفتيم‌. خودمان‌ را زديم‌ به‌ خواب‌ و يك‌ نفر با پتو دم‌ در كمين‌ كرد. چندلحظة‌ بعدتقه‌اي‌ به‌ در خورد و صدايي‌ بلند شد كه‌: «يا الله‌ هيچ‌ كس‌ نيست‌،برادرا من‌...»و همين‌ كه‌ وارد اتاق‌ شد پتو رويش‌ افتاد و باران‌ مشت‌ و لگدبرسرش‌ باريدن‌ گرفت‌.خوب‌ كه‌ حالش‌ را جا آورديم‌ خسته‌ و نفس‌ زنان‌ رفتيم‌ وكنار نشستيم‌. بندة‌ خدا همين‌ طور زير پتو دراز كشيده‌ و چيزي‌ نمي‌گفت‌.اصلاً براي‌ نجات‌ خودش‌ تقلايي‌ نكرد. پتو كه‌ كنار رفت‌، رنگ‌ همه‌ پريد.حاج‌ حسين‌، معاون‌ گردان‌ بود. همان‌ طور كه‌ مي‌خنديد، گفت‌: «بابا اي‌ والله‌،اين‌ طوري‌ از مهمان‌ پذيرايي‌ مي‌كنند؟ گردنم‌ داشت‌ مي‌شكست‌. خواستم‌بگم‌ كه‌ اگر از لحاظ‌ تداركات‌ كم‌ وكسر...» و من‌ از خجالت‌ رفتم‌ زير پتو.

حالا، هر وقت‌ كه‌ به‌ بهشت‌ زهرا مي‌روم‌ سر قبر بعضي‌ از بچه‌هاي‌ دسته‌شهيد بهشتي‌ مي‌روم‌. بچه‌هايي‌ كه‌ در عين‌ شلوغي‌، خداوند خواستشان‌ وآنهابا بال‌ و پر خونين‌ به‌ ديدارش‌ رفتند و ما را جا گذاشتند. بالاي‌ سرشان‌مي‌نشينم‌ و يادي‌ مي‌كنم‌ از آن‌ روزهاي‌ خوب‌ و خوش‌ جبهه‌ و جنگ‌.

 

  داود اميريان‌