حدیث روز

خدا خرج‌ دنياى‌ شما را كفايت‌ كرده‌

بدانيد كه‌ خدا شما را بيهوده‌ نيافريده‌ و سر خود رها نكرده‌ ، مدت‌ عمر شما را معين‌ كرده‌ ، و روزى‌ شما را ميانتان‌ قسمت‌ كرده‌ ، تا هر خردمندى‌ اندازه‌ خود را بداند و بفهمد كه‌ هر چه‌ برايش‌ مقدر است‌ به‌ او مى‌رسد ، و هر چه‌ از او نيست‌ به‌ او نخواهد رسيد ، خدا خرج‌ دنياى‌ شما را كفايت‌ كرده‌ و شما را براى‌ پرستش‌

امام حسن مجتبی ع


خاطره

دوری از گناه

یکی از هم دوره ای های شهید بابایی در آمریکا میگفت: توی آمریکا دوره خلبانی می دیدیم؛ یه روزدیدم روی بولتن خبری پایگاه ( ریس ) مطالبی رو نوشته که نظر همه رو جلب کرده بود. مطلب هم این بود:
دانشجو بابایی ساعت 2 بعد از نیمه شب می دود تا شیطان را از خود دور کند!

شهید عباس بابایی


پیوند ها
آمار



منوی اصلی
یادگاری


جمعه 6 تیر 1390 - تعداد نمایش : 109




دوقلوها


ـ  بچه‌ برو پي‌ كارت‌. يك‌ بار ديگه‌ اين‌ طرفها پيدات‌ بشه‌ پوست‌ از كله‌ ات‌مي‌كنم‌!

و من‌ فلنگ‌ را بستم‌. حاجي‌، همان‌ طور كه‌ اسلحه‌ كلاش‌ را از نوكش‌گرفته‌ بود و آن‌ را مثل‌ چوب‌ دستي‌، به‌ تهديد تكان‌ مي‌داد، هنوز دم‌ چادرايستاده‌ بود، از همان‌ دور گفتم‌: «خُب‌ من‌ با مبهوت‌ كار دارم‌، گناه‌ كه‌ نكردم‌»!

حاجي‌ با همان‌ غلظت‌ گفت‌: «هي‌ ميره‌، ميگه‌ مبهوت‌، آخه‌ بچه‌ جان‌ مايك‌ دونه‌ مبهوت‌ نداريم‌، دو تا داريم‌، حالا جفتشان‌ هم‌ نيستند. برو يك‌ساعت‌ ديگر بيا كه‌ پاك‌ اعصابم‌ را خُرد كردي‌.»

چاره‌اي‌ نبود، سلانه‌ سلانه‌ رفتم‌ طرف‌ چادرمان‌. حاجي‌ پيرمردي‌ بودهفتاد ساله‌ و پدر سه‌ شهيد كه‌ از اول‌ جنگ‌ به‌ جبهه‌ آمده‌ بود و حالا با آن‌ سن‌و سال‌ و قامت‌ تقريباً كماني‌، تيربارچي‌ دسته‌ شان‌ بود. در عمليات‌ والفجرهشت‌، گل‌ كاشت‌ و كلي‌ از خجالت‌ دشمن‌ درآمد و از بس‌ عصباني‌ و جوشي‌بود ميان‌ بچه‌ها به‌ «حاجي‌ آقا خشونت‌» معروف‌ شده‌ بود. تا مي‌خواستي‌چيزي‌ بگويي‌، با آن‌ چشمان‌ گود افتاده‌ و ريزش‌ همچين‌ بهت‌ زُل‌ مي‌زد كه‌انگار هيپنوتيزمت‌ مي‌كرد.

اگر جرأت‌ مي‌كردي‌ و مي‌خواستي‌ سر به‌ سرش‌ بگذاري‌، يهو مي‌پريد وبا هر چه‌ كه‌ دم‌ دستش‌ بود، (كاسه‌، قابلمه‌، قندان‌ و حتي‌ اسلحه‌) همچين‌مي‌كوبيد توي‌ سرت‌ كه‌ برق‌ سه‌ فاز از كله‌ ات‌ مي‌پريد و تا هفت‌ نسل‌ بعد ازخودت‌ به‌ بيماري‌ «ميگرن‌» مبتلا مي‌شد. اكثر بچه‌ها كه‌ كارشان‌ به‌ او مي‌افتادو مي‌خواستند خدمتش‌ شرفياب‌ شوند، كلاه‌ خود آهنين‌ بر سر مي‌گذاشتند،انگار كه‌ مي‌خواهند به‌ حضور رستم‌ دستان‌ مشرف‌ شوند!

و اما «مبهوتها»! محمد حسن‌ و محمد حسين‌ مبهوت‌، دوقلوهايي‌ بودندهم‌ شكل‌ و هم‌ قد. مثل‌ سيب‌ سرخي‌ كه‌ از وسط‌ نصف‌ شده‌ باشد. هميشه‌بچه‌ها، آن‌ دو را با هم‌ اشتباه‌ مي‌گرفتند. اتفاقاً همين‌ موقعها بود كه‌ اتفاقات‌جالب‌ و با مزه‌اي‌ رخ‌ مي‌داد.

درپادگان‌ دو كوهه‌ كه‌ بوديم‌، يك‌ روز كه‌ از پياده‌ روي‌ اشكي‌ و خسته‌كننده‌ برگشتيم‌، تداركات‌ گردان‌ ناپرهيزي‌ كرد و با ولخرجي‌ شروع‌ كرد به‌پخش‌ كمپوت‌ و آب‌ ميوه‌. بچه‌ها با بي‌ حال‌ صفي‌ تشكيل‌ دادند و هر كدام‌ به‌نوبت‌ سهميه‌ شان‌ را گرفتند. نوبت‌ به‌ محمد حسن‌ رسيد. سهميه‌اش‌ را گرفت‌و رفت‌. چند نفري‌ كه‌ رد شدند، نوبت‌ محمد حسين‌ شد. جلو رفت‌ كه‌كمپوت‌ بگيرد، اما مسئول‌ پخش‌، با ديدن‌ او، اول‌ چند بار لب‌ گزيد، چشم‌ وابرو بالا و پايين‌ انداخت‌ كه‌: «خجالت‌ بكش‌!» اما ديد محمد حسين‌ همچنان‌گل‌ و سنبل‌ ايستاده‌ و بِرّ و بر نگاهش‌ مي‌كند. تا اينكه‌ عصباني‌ شد و گفت‌:

ـ برادر اين‌ چه‌ كاريه‌ كه‌ مي‌كني‌؟ اين‌ كارها براي‌ يك‌ رزمنده‌ مسلمان‌زشته‌، برو، خدا خيرت‌ بده‌ برو!

طفلكي‌ محمد حسين‌ جا خورد. گيج‌ مانده‌ بود كه‌ اين‌ بابا چه‌ مي‌گويد ومنظورش‌ چيست‌. آش‌ِ نخورده‌ و دهان‌ سوخته‌ شده‌ بود. كمي‌ فكر كرد وسپس‌ راه‌ افتاده‌ رفت‌. چند لحظه‌ بعد، هر دو پيدايشان‌ شد. محمد حسين‌ ومحمد حسن‌، آن‌ بنده‌ خدا كه‌ كلي‌ زده‌ بود توي‌ حال‌ او، چشمانش‌ گرد شد ودهانش‌ از تعجب‌ باز ماند. اما يك‌ دفعه‌ زد زير خنده‌. حالا نخند، كي‌ بخند.كمپوت‌ را به‌ طرف‌ محمد حسين‌ پرت‌ كرد و در حالي‌ كه‌ از خنده‌ روده‌ برشده‌ بود از او عذر خواست‌.

اين‌ گونه‌ حوادث‌، در صف‌ «كاخ‌ سفيد» (دستشويي‌) ـ گلاب‌ به‌ رويتان‌ هم‌ پيش‌ مي‌آمد.

در منطقه‌ و در اردوگاهها آب‌ لوله‌ كشي‌ نبود. بچه‌ها آفتابه‌ را مي‌بردند واز منبع‌ آب‌ پر مي‌كردند. وقتي‌ محمد حسن‌ از كاخ‌ سفيد بيرون‌ شد، محمدحسين‌ آفتابه‌ را از دست‌ او گرفت‌ تا ببرد و پر كند. بچه‌ هايي‌ كه‌ تا آن‌ موقع‌ آن‌دو نفر را با هم‌ نديده‌ بودند، جا خوردند و فكر مي‌كردند زمان‌ به‌ عقب‌برگشته‌ است‌ و يا به‌ قول‌ سينماچيها «فلاش‌ بك‌» شده‌ است‌!

حالا برويم‌ به‌ دشت‌ شلمچه‌. ببينيم‌ آنجا چه‌ خبر بود:

بوي‌ باروت‌ و دود، با عطر گل‌ محمدي‌ و گلاب‌ يكي‌ شده‌ بود. تانكهاي‌دشمن‌، با سر و صدا مي‌آمدند، ويراژ مي‌دادند و جلوي‌ ما عرض‌ اندام‌مي‌كردند. اما با انفجار يك‌ گلوله‌ آر پي‌ جي‌ در نزديكي‌ شان‌، فلنگ‌ رامي‌بستند، پشت‌ به‌ دشمن‌ و رو به‌ ميهن‌ الفرار.

دو قلوهاي‌ قصه‌، محمد حسين‌ و محمدحسن‌، لب‌ دژ نشسته‌ بودند وتانكهاي‌ سوخته‌ دشمن‌ را مي‌شمردند و براي‌ بچه‌هاي‌ واحد ضد زره‌، كه‌اشك‌ تانكهاي‌ دشمن‌ را درآورده‌ بودند، دست‌ تكان‌ مي‌دادند و خسته‌نباشيد مي‌گفتند.

ساعتي‌ بعد با ديدن‌ پيكر خونين‌ محمد حسن‌، خشكم‌ زد، او را به‌ سنگربهداري‌ برديم‌. سعي‌ مي‌كرد بخندد. خون‌ از پايش‌ سرازير بود و نفس‌ نفس‌مي‌زد. گذاشتيمش‌ داخل‌ آمبولانس‌ و... برو به‌ سلامت‌ و ساعتي‌ بعد، خودم‌مجروح‌ شدم‌ و سوار بر آمبولانس‌ راهي‌ عقبه‌ خط‌. با تعجب‌ محمد حسين‌ راديدم‌ كه‌ خونين‌ و مالين‌ كنارم‌ دراز كشيده‌ بود. پاي‌ او را هم‌ تركش‌ نوازش‌كرده‌ بود. گفتم‌:

ـ مثل‌ اينكه‌ شما دو تا داداش‌ ول‌ كن‌ همديگر نيستيد. واقعاً كه‌ دوقلوهاي‌عجيبي‌ هستيد.

و محمد حسين‌ همانطور كه‌ درد مي‌كشيد، خنديد. ميانه‌ جاده‌ چشممان‌به‌ حاجي‌ آقا محمدي‌ افتاد. تركش‌ به‌ دستش‌ خورده‌ بود و كنار جاده‌، براي‌آمبولانس‌ دست‌ تكان‌ مي‌داد. آمبولانس‌، زير باران‌ تير و تركشهايي‌ كه‌ سر زده‌مي‌آمدند، ترمز زد تا حاجي‌ هم‌ سوار شود. با ترس‌، رو به‌ محمد حسين‌گفتم‌:

ـ اي‌ واي‌ دخلمان‌ درآمد. حاجي‌ آقا خشونت‌!

و رنگ‌ صورت‌ او هم‌ مثل‌ صورت‌ من‌ پريد و شد عينهو گچ‌!