حدیث روز

خدا خرج‌ دنياى‌ شما را كفايت‌ كرده‌

بدانيد كه‌ خدا شما را بيهوده‌ نيافريده‌ و سر خود رها نكرده‌ ، مدت‌ عمر شما را معين‌ كرده‌ ، و روزى‌ شما را ميانتان‌ قسمت‌ كرده‌ ، تا هر خردمندى‌ اندازه‌ خود را بداند و بفهمد كه‌ هر چه‌ برايش‌ مقدر است‌ به‌ او مى‌رسد ، و هر چه‌ از او نيست‌ به‌ او نخواهد رسيد ، خدا خرج‌ دنياى‌ شما را كفايت‌ كرده‌ و شما را براى‌ پرستش‌

امام حسن مجتبی ع


خاطره

دوری از گناه

یکی از هم دوره ای های شهید بابایی در آمریکا میگفت: توی آمریکا دوره خلبانی می دیدیم؛ یه روزدیدم روی بولتن خبری پایگاه ( ریس ) مطالبی رو نوشته که نظر همه رو جلب کرده بود. مطلب هم این بود:
دانشجو بابایی ساعت 2 بعد از نیمه شب می دود تا شیطان را از خود دور کند!

شهید عباس بابایی


پیوند ها
آمار



منوی اصلی
یادگاری


جمعه 6 تیر 1390 - تعداد نمایش : 113




پاهايت‌ را جمع‌ كن‌ من‌ هم‌ بنشينم


هوا تاريك‌ بود. خيلي‌ تاريك‌. از ماه‌ خبري‌ نبود. ستون‌ نيروها از كنارة‌ گِلي‌جاده‌ «فاو ـام‌ القصر» در حال‌ حركت‌ بودند. مرحله‌اي‌ ديگر از عمليات‌والفجر 8 جريان‌ داشت‌. گاهي‌ سينه‌ خيز، گاهي‌ بدو و گاهي‌ دولا دولامي‌رفتيم‌. عباس‌ تيربارچي‌ دسته‌، پشت‌ سر من‌ دراز كشيده‌ بود. خمپاره‌ وكاتيوشاهاي‌ دشمن‌، يكريز دشت‌ را گرفته‌ بودند زير آتش‌ خود.

آتش‌ ته‌ قبضة‌ شليك‌ كاتيوشا در دور دست‌ رو به‌ رو نمايان‌ شد. حساب‌كار خودمان‌ را كرديم‌. جهت‌ آن‌ به‌ طرف‌ منطقه‌ ما بود. هر لحظه‌ منتظر بوديم‌كه‌ گلوله‌هاي‌ يكي‌ دو متري‌، يكي‌ بعد از ديگري‌ بر سرمان‌ فرود بيايند وجهنمي‌ از آتش‌ و انفجار ايجاد كنند. عباس‌ با ديدن‌ آتش‌ ته‌ قبضه‌ها، عجولانه‌از پشت‌ سر من‌ برخاست‌ و پريد داخل‌ سنگر كه‌ روي‌ شانة‌ جاده‌ قرار داشت‌.از هولش‌ متوجه‌ نشد چه‌ كسي‌ داخل‌ سنگر است‌ فقط‌ ديد يك‌ نفر نشسته‌،سرش‌ به‌ پهلو افتاده‌ و پاهايش‌ داخل‌ چاله‌ كوچكي‌ كه‌ نام‌ سنگر داشت‌ درازشده‌ است‌. براي‌ اينكه‌ از موج‌ انفجار در امان‌ بماند، تند و تند، بدون‌ اينكه‌ به‌آن‌ شخص‌ نظري‌ بيندازد و نگاهش‌ فقط‌ به‌ جهت‌ شليك‌ كاتيوشا بود،مي‌گفت‌: «زود باش‌... زود باش‌ پاهات‌ را جمع‌ كن‌ تا من‌ بنشينم‌. الان‌ كاتيوشامي‌آيد و داغونمان‌ مي‌كند...»

من‌ و ميثم‌ كه‌ متوجه‌ قضيه‌ شده‌ بوديم‌ خنده‌ مان‌ گرفت‌. ناگهان‌ منوري‌ درهوا روشن‌ شد. با بهت‌ و تعجب‌ ديد آن‌ كسي‌ كه‌ پاهايش‌ را هل‌ مي‌داده‌ تاكنارش‌ بنشيند، كسي‌ نيست‌ جز جنازه‌ يك‌ سرباز عراقي‌ با كله‌اي‌ متلاشي‌شده‌ و بدني‌ پاره‌ پاره‌. با وجودي‌ كه‌ تيربارهاي‌ دشمن‌ زير نور منور بهترمي‌ديدند و شليك‌ مي‌كردند، سراسيمه‌ از سنگر پريد بيرون‌ و آمد طرف‌ ما. تاخنده‌ من‌ و ميثم‌ را ديد گفت‌: «بي‌ معرفتها شما مي‌دانستيد و به‌ من‌ نگفتيد؟»