خدا خرج دنياى شما را كفايت كرده
بدانيد كه خدا شما را بيهوده نيافريده و سر خود رها نكرده ، مدت عمر شما را معين كرده ، و روزى شما را ميانتان قسمت كرده ، تا هر خردمندى اندازه خود را بداند و بفهمد كه هر چه برايش مقدر است به او مىرسد ، و هر چه از او نيست به او نخواهد رسيد ، خدا خرج دنياى شما را كفايت كرده و شما را براى پرستش
امام حسن مجتبی ع
دوری از گناه
یکی از هم دوره ای های شهید بابایی در آمریکا میگفت: توی آمریکا دوره خلبانی می دیدیم؛ یه روزدیدم روی بولتن خبری پایگاه ( ریس ) مطالبی رو نوشته که نظر همه رو جلب کرده بود. مطلب هم این بود:
دانشجو بابایی ساعت 2 بعد از نیمه شب می دود تا شیطان را از خود دور کند!
شهید عباس بابایی
با بچه ها رفتيم داخل اتاقي كه جانماز پهن بود . ديديم يك بمب خوشه اي درست در نقطه اي كه من مي خواستم نماز بخوانم فرود آمده بود.
به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاري فارس، در سال هاي جنگ تحميلي همه كساني كه به جبهه رفتند در حقيقت از همه چيز خودشان گذشتند. جواناني كه زير بمباران هاي بسيار دشمن بارها و بارها مرگ را به چشم خود ديدند اما باز هم شجاعانه ماندند و مردانه دشمن را با دست خالي و ايمان خالصشان شكست دادند. خاطره زير از رزمنده اي است كه با شهادت تنها يك ربع فاصله داشته است.
*با بيست نفر از دوستان جيرفتي در بُستان همكار بودم. هر جا كه مي رفتيم، با هم بوديم . بين ما دوستي و صميميت زيادي پديد آمده بود .
يك روز كه از رقابيه به استراحتگاه برگشته بودم تا نماز بخوانم، فرمانده آمد داخل اتاق و گفت :
« آقاي بلوچ اكبري ! جانمازت را جمع كن، اول برو گروهان ارتش؛ بلدوزري گرفته ام؛ بارش كن بياور، بعد برگرد نماز بخوان »
گفتم:«نمازم را مي خوانم، بعد مي روم »
اما فرمانده اصرار كرد و گفت : « اول برو جايي كه گفتم، بعد برگرد نماز بخوان »
ديدم اصرار فايده اي ندارد؛ همين طور جانماز را پهن شده گذاشتم و رفتم .
فاصله تا گروهان ارتش حدود 5/1 كيلومتر بود . به گروهان كه رسيدم ، هواپيماهاي عراقي شروع به بمباران كردند . من سريع رفتم داخل سنگر ارتش . يك ربع بعد كه اوضاع آرام شد، ديدم بستان در هاله اي از دود غليظ و سياه گم شده است .
وقتي برگشتم ، ديدم تعدادي از دوستان شهيد شده اند . بچه هايي كه داشتند براي دوستانشان گريه مي كردند، با ديدن من به طرفم آمدند و با تعجب پرسيدند :« تو زنده اي، شهيد نشدي ؟! »
گفتم: « شهادت لياقت مي خواهد، من حالا حالاها كنار شما هستم .»
با بچه ها رفتيم داخل اتاقي كه جانماز پهن بود . ديديم يك بمب خوشه اي درست در نقطه اي كه من مي خواستم نماز بخوانم، فرود آمده و جانمازم را كاملاً سوزانده و از بين برده است .
بچه ها گفتند :« شانس آوردي! اگر فرمانده اصرار نكرده بود ، تو حالا اينجا نبودي، توي آسمان ها بودي!»
حرف آنها واقعيت داشت . اصرار فرمانده براي رفتن من خواست خدا بود . اگر خداوند مقدر نكرده بود، من با جانمازم مي سوختم، اما تقدير الهي چيز ديگري بود .