خدا خرج دنياى شما را كفايت كرده
بدانيد كه خدا شما را بيهوده نيافريده و سر خود رها نكرده ، مدت عمر شما را معين كرده ، و روزى شما را ميانتان قسمت كرده ، تا هر خردمندى اندازه خود را بداند و بفهمد كه هر چه برايش مقدر است به او مىرسد ، و هر چه از او نيست به او نخواهد رسيد ، خدا خرج دنياى شما را كفايت كرده و شما را براى پرستش
امام حسن مجتبی ع
دوری از گناه
یکی از هم دوره ای های شهید بابایی در آمریکا میگفت: توی آمریکا دوره خلبانی می دیدیم؛ یه روزدیدم روی بولتن خبری پایگاه ( ریس ) مطالبی رو نوشته که نظر همه رو جلب کرده بود. مطلب هم این بود:
دانشجو بابایی ساعت 2 بعد از نیمه شب می دود تا شیطان را از خود دور کند!
شهید عباس بابایی
حميد موهاي حنايي رنگش را از روي پيشانياش كنار زد و گفت: «خاك و خل سر تا پامون رو پوشونده. كاش بعد از بازجويي بفرستن بريم حموم!»
به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاري فارس، سروان نشسته بود پشت ميز چوبي زهوار در رفته. نگاه تند و تيزش هول ميانداخت توي دل آدم. آن قدر كه در نگاه اول ممكن بود هر كسي دست و پايش را گم كند. سبيلهاي پرپشت و سياهش لب بالايش را پوشانده بود. بازجويي حسن كه تمام شد، سيگاري آتش زد. تكاني به هيكل چاق و سنگينش داد. با صندلي چرخيد طرف پنجره و زل زد به بيرون. پيراهن سبزرنگش چسب تنش بود. آن قدر كه دكمههايش ميخواست از جا كنده شود. بشقابي پر از پرتقالهاي ريز روي ميز بود. ظاهرش چنگي به دل نميزد؛ اما براي ما كه يك شبانهروز لب به آب و غذا نزده بوديم، اشتهاآور بود.
سرباز حمود ايستاده بود كنار در و نگاه سرد و بيروحش را ميپاشيد روي ما. هفت ـ هشت نفر بيشتر نمانده بود كه بازجويي تمام شود. پنكة سقفي لنگ ميزد و صداي تق و تق آن ميپيچيد توي اتاق.
گروهبان كامل به طرف فايل فلزي رفت. پوشهاي بيرون آورد و روي ميز سروان گذاشت. كنار گوش حميد گفتم: «خيلي پيلهست. بازجويي ميكنه. مواظب باش براي خودت دردسر درست نكني.» حميد موهاي حنايي رنگش را از روي پيشانياش كنار زد و گفت: «خاك و خل سر تا پامون رو پوشونده. كاش بعد از بازجويي بفرستن بريم حموم!»
ـ نفست از جاي گرم بلند ميشه! مثل اينكه اسيريمها! حموم پيشكش...
صندلي سروان چرخيد. ته سيگار را توي جاسيگار له كرد. نگاه خيرهاش را انداخت روي صورت كشيده و سفيد حميد. هيكل ريزه ميزهاش را برانداز كرد و اشاره كرد كه جلوتر برود. حميد قدم جلو گذاشت. سروان كمي با ورقهاي جلوي دستش ور رفت. حميد را كه رو به رويش ديد، گفت: «اجلس».
حميد نشست روي صندلي و زل زد به صورت گرد و تپل سروان. دو لايه غبغب چانهاش را پوشانده بود. صورتش انعطافپذير بود و گونههاي برجسته و گوشتآلودش با كوچكترين حركت، بالا و پايين ميرفت.
ورقهاي سفيد كشيد جلوي دستش و گفت: «باورم نميشه، تو هم اسير هستي.»
ـ مگر من چي كم دارم؟
سروان از حاضر جوابي حميد جا خورد. گلو صاف كرد و گفت: «چند سالته؟»
ـ پانزده سال.
ـ مطمئني؟
ـ بله، مطمئنم.
ـ صورتت جوانتر از اين حرفا نشون ميده.
نگاهش را داد به من و گفت: «اين پسر راست ميگه؟»
ـ بله. همه ميدونند.
دوباره چشم در چشم حميد شد و گفت: «هر چي ازت ميپرسم، دقيق جواب بده. فهميدي؟» گروهبان كامل فلاسك چاي را از روي فايل برداشت و استكاني لبپر گذاشت روي ميز نيمدار، جلو دست سروان و دوباره نشست سر جايش. سروان چاي را هورت كشيد و گفت: «اسمت چيه؟»
ـ حميد...
از كدام لشكر و دستهاي؟
ـ بسيجيام، از تيپ محمد رسولالله(ص).
سروان دستش را ستون چانهاش كرد و به فكر فرو رفت. بعد از كمي مكث گفت: «تو را به زور جبهه آوردند، مگر نه؟»
ـ به اراده خودم اومدم.
ـ دروغ ميگي.
من دروغ نميگم. خودم خواستم بيام.
نگران شدم چيزي بگويد و سروان را عصبي كند. سروان سيگار ديگري آتش زد و گفت: «تو يك ذره بچه، براي چه به جنگ ما آمدي؟»
حميد آرام و شمرده گفت:«شما به خاك ما تجاوز كرديد. شهرهاي ما رو ويران كرديد...»
رنگ و روي سروان برگشت و گفت: «يعني عراق تجاوزگر بوده؟» بند دلم پاره شد. كار حميد را تمام شده حس كردم.
حميد گفت: «بله. شما جنگ رو شروع كرديد. هواپيماهاي شما شهرهاي ما رو بمبارون كردند. زن و بچههاي بيگناه رو كشتيد. ما به جبهه اومديم تا از شهرها و حيثيت كشورمان دفاع كنيم.»
سروان سيگار را با خشم توي زيرسيگاري خاموش كرد.
ـ نترسيدي كشته بشي؟
ـ اگر ميترسيدم كه نميآدم. كشته شدن در اين راه براي ما افتخاره.
سروان تهمانده چاي را سر كشيد. سيگاري بيرون آورد و شعله كبريت را انداخت به جان حميد. پُك محكمي به سيگار زد و گرفت طرف حميد.
ـ نميكشم.
سروان از روي صندلي بلند شد. آمد طرف حميد. زير لب غريدم: «خدا به خير كنه. خوب شد بهش سفارش كردم كه مواظب حرف زدنش باشه.»
سروان سيگار را به صورت حميد نزديك كرد. چند تك سرفه بدن حميد را لرزاند. قلبم ميخواست از جا كنده شود. فكر كردم ميخواهد آتش سيگار را به صورتش بچسباند. آرام گفتم: «خدايا خودت رحم كن.»
سروان شنيد انگار. رو گرداند طرفم و گفت: «باهاش نسبتي داري؟»
سرم را به علامت «نه» تكان دادم و ساكت نگاهش كردم. حميد با تكانهاي دست، دود سيگار را از صورتش دور كرد و آن را از دست سروان گرفت. با اين كه ميدانستم اهل اين حرفها نيست، اما منتظر بودم كه سيگار را به لب ببرد. سروان رو كرد به گروهبان. چيزي گفت و از اتاق بيرون رفت.
ـ چقدر ميره بيرون.
صداي پرويز بود. برگشتم طرفش و گفتم: «بس كه چايي ميخوره. لابد ميره دستشويي.» گروهبان كامل از داخل بشقاب چند پرتقال برداشت. مثل نديد، بديدها يكي را با پوست چپاند توي دهانش. آب پرتقال راه افتاد روي چانهاش. آن را كه قورت داد، با آب و تاب شروع كرد به تعريف از ميوههاي به درد نخورشان. پرتقالي دست گرفت و رو به پرويز كه مات شده بود به دهانش گفت: «هل موجود من هولاء في ايران؟» (آيا در ايران از اينها هست؟)
پرويز سرش را تكان داد و رو به من گفت: «چي ميگه؟» حسين ايستاده بود پشت سر پرويز. حاضر جوابي حميد، جراتش را زياد كرده بود. به تمسخر گفت: «لا ليس في ايران من هذا النوع ابداً». (نه، در ايران ابداً از اين نوع نيست).
گروهبان خنديد. معلوم بود منظور حسين را نفهميده. دل من هم قرص شده بود و آرامتر از قبل بودم. نگاهمان به دست گروهبان بود. آخرين پرتقال را هم با پوست گذاشت توي دهانش. سروان وارد اتاق شد. گروهبان كامل دستپاچه بلند شد. به زحمت باقيمانده پرتقال را قورت داد. سروان كه سر جايش نشست، او هم معطل نكرد؛ خزيد روي صندلي. سرباز حمود خشك و خاموش ايستاده بود سرجايش. شده بود آيينة دق. نگاه يك نواختش، حرص آدم را در ميآورد. حميد از روي صندلي جم نخورد. سروان نگاه تندي به او انداخت و گفت: «به شما ياد ندادند كه جلوي مقام بالاتر بلند شويد؟»
ـ نه جلوي دشمن تجاوزگر.
خون به صورت گرد و سفيد سروان هجوم آورد. عصبي مشت كوبيد روي ميز و صدايش را برد بالا.
ـ به من ميگي دشمن تجاوزگر؛ اما من يادت ميدم كه بلند شوي. آمد طرف حميد. يكباره توي دلم خالي شد. انگار حميد هر چه ميشنيد از گوش ديگر بيرون ميكرد. سر نترسي داشت. يكي ميشنيد، دو تا جواب ميداد.
سروان گوشش را گرفت و او را از جا بلند كرد. بعد هم تا توانست آن را پيچاند. از درد، عضلات صورتش منقبض شد؛ اما لب از لب باز نكرد. سروان دستبردار نبود. او را هل داد وسط اتاق و با لگد افتاد به جانش. منتظر ناله و التماس حميد بود. اين را از نگاه حريصش ميشد فهميد. كمي بعد دست از زدن كشيد و از گروهبان خواست تا او را ببرد بيرون. گروهبان بازوي حميد را گرفت و از جا بلند كرد. حميد موهاي حنايي و مجعدش را كه به هم ريخته بود، مرتب كرد. گوشش مثل لبو شده بود. به نظر ميآمد درد دارد. از سر غيظ نگاهي انداخت به سروان و پا به پاي گروهبان بيرون رفت. سروان نشست پشت ميز و امضايي چپاندرقيچي انداخت پاي پرونده حميد و آن را بست. كتك خوردن حميد باعث شد جراتم بيشتر شود و دلهرهاي كه ابتدا خزيده بود توي جانم، از بين برود. نگاهم به ميز بود و فكرم پيش حميد كه با صداي سروان به خودم آمدم.
*بر اساس خاطرهاي از آزاده سرفراز اميرعلي محسنيان