دلم نیامد شما را بیدار کنم
* صبح زود بود خواهرم زنگ زد که با خانواده برای نهار میان خونه ما. نگاهی به اطراف کردم، اثری از حاجی ...
اونها هم تشنه نمی مونند
* ماموریت تازه ما تمب کوچک بود. درست زمانی که حضور آمریکا توی خلیج فارس زیاد شده بود. حاج حجت ایستاده بود و ...
چقدر خاکی و متواضع
* دو سه هفته ای بود که حاجی را ندیده بودیم. دلم برایش تنگ شده بود. با یکی از بچه هایی که ...
الفبای زندگی
* از جمله الفبای زندگی که در کلاس درس حاجی به آن بها داده می شد ساده زیستی بود. به قول معروف دنیا را ...
